تبلیغات
یک فنجان فرانسه یخ زده

شماره پنج !

جمعه 4 مرداد 1392  04:29 ق.ظ

تو که داشتی تو کوچه ، با توپ دو لایه فوتبال بازی میکردی ؛ من تو آینه مرگمو میدیدم ! چی شده که الان عروسک بازی یادم میدی ؟!

نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

شماره چهار !

چهارشنبه 2 مرداد 1392  09:50 ب.ظ

آدمی رو که  گیر ِ یه خروار خاطره‌س رو باس چیکارش کرد ؟! .... هـممم ... رها ! 


رها ... رها ... رها تو !

نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

شماره سه !

چهارشنبه 2 مرداد 1392  01:28 ق.ظ

تو هم که همش یجورایی حالت خرابه . اصن نمیشه یه کلوم باهات حرف زد .

نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

شماره دو !

شنبه 22 تیر 1392  12:54 ق.ظ

مثلا شروع کرده بود به ذوب شدن ! تمام خاطرات هم در سرش شده بود مثل نقاشی های سالوادور دالی ! در همین اثنا دلش تنگ شد برای ... مگر میدانست ؟! مگر چیزی به یاد داشت ؟! اصلا  چیز بدرد بخوری برای دل تنگی نداشت ...  زیر لب ، تند و تند زمزمه می‌کرد : اینجا سقف‌ها چکه نمی‌کنند , آدم‌ها چکه می‌کنند .

نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:شنبه 22 تیر 1392 | نظرات() 

شماره یک

جمعه 7 تیر 1392  07:40 ب.ظ

این خاکها با تلنگر تکانده نمیشود ، طوفان می‌بایدش !

نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

شنبهِ تابستانی

شنبه 14 مرداد 1391  08:22 ب.ظ

و امان از بعضی لبخند ها ...

ذهنتان نرود سمتِ انحنای لبِ یار یا غریبهِ خوش‌قیافه قد بلند ...

این لبخندها سوای همه لبخندهاست ...

بعضی از این لبخندها معنی نمیشود ؛ یعنی نگاه می‌اندازی به سر تا پای صاحب لبخند و به ذهن و فکر بی‌خوابی کشیده‌ات فشار می‌آوری که آخر این کالبد درمانده ، که بیچارگی از عمق نگاهش میریزد ، چگونه میخندد ...

نه فقط یک لبخند معمولی ... از آن لبخندها که تا مغز استخوانت نفوذ میکند ، از آن‌ها که وادارت می‌کند دربه‌در به دنبال آینه بگردی ، نگاهی به خودت بیاندازی و بپرسی : چرا ؟ چرا او میتواند انحنایی عمیق به لبانش بدهد اما تو نمی‌توانی ... ؟، از همان‌ها که از خودت فراری‌ات می‌دهد ... از آن‌ها که سبب میشود ، خوره شوی و از درون خودت را بجَوی ...

پوک شدم ... هفت صبح ... رفتگرِ لالِ محلمان ، جارو به دست و با سیگاری گوشه لب ، به من لبخند زد ...

من در جوابش لبخندِ عجیبش بغض کردم و در خانه را محکم‌تر از عادت معمول به هم کوبیدم و گذشتم ...

نسیم گرم و مرطوب یک صبح تابستانی تریِ گونه‌هایم را می‌سوزاند ! 


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

بدقواره

چهارشنبه 11 مرداد 1391  02:40 ق.ظ

من جایی، زندگی را بریده ام، آنقدر بدقواره که هیچ لباسی نمیتوان با آن دوخت، فقط میشود تکه پاره ها را عبا کرد، گذاشت روی دوش، ریش گذاشت و نشست کنار خیابان انقلاب و پیر شد...

نوشته شده توسط: Mehdi Waters | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

تهِ تهِ تهِ انتها ... بی‌سرانجامی !

یکشنبه 8 مرداد 1391  06:04 ب.ظ

شروع تغییر میشود زلزله ، یا شاید هم برعکس ، زلزله میشود شروع تغییر ؛ اما به هر حال زلزله می‌آید ...

برای مردمی چون من ، مردم زیر زمین ؛ با جسدهای در حال فساد ، زلزله میشود آغاز زوالی جدید ، مردمی که خودمان را زیر هزاران هزار فکر ناجور مدفون کرده‌ایم و قبرهایی عمیق‌تر از قبرهای گورستان برای خود ساخته‌ایم و آنجا مأوا گرفته ایم . بیمِ دوباره بی‌پناهی و آوارگی بیش از زلزله جان امثال من را میگیرد .

ممکن است قبرمان ، میز انتهایی کافه‌ای از رونق افتاده‌ای باشد یا تخت خوابمان یا هر چیز دیگر ... این قبر‌های سست ممکن است با صدای قدم‌های غریبه‌ای یا لبخندی یا نگاهی ، فرو بریزد .

زلزله که بیاید ، گورهامان را زیر و رو کند ، جسد آن پوسیده‌ترهامان متلاشی میشود ، تکه تکه و با نیستی یکی ... و هرکه از ایشان اثری بجوید ، هیچش نصیب میشود .
زلزله که بیاید عده ای از تکان و ضربه‌اش ، از گورهاشان دل میکنند ، شاید در این میان زندگی سر بگیرند ، شاید هوایی شوند و دل بدهند و دل بگیرند .
و سرانجام زلزله که بیاید ، عده ای  گورهایی عمیق‌تری حفر میکنند ، بیشتر و بیشتر غرق افکار مسموم میشوند و به جایی میرسند که فشار است و فشار است و فشار ... و کالبد غم‌زده‌شان با مغزی متلاشی و اندیشه‌های بی‌سرانجام ، در تاریکی‌های شب ، در خلوت‌ترین خیابان‌های شهر ، چون آوارگان گشت میزند و وقت میکشد ...

زلزله ، همان تهِ تهِ تهِ بی‌سرانجامی میشود ...


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

مجسمه ی ناجور

یکشنبه 25 تیر 1391  11:42 ب.ظ

مجسمه شدن در یکی از خیابان های شلوغ شهر که کاری ندارد، وقتی چار بار زیر پا گذاشته شوی، یعنی مجسمه هستی... وقتی لای آدمها راه بروی و حتی یک برگ برایت از درخت به پایین نیافتد مجسمه شدن کاری ندارد... تنها میشود رفت یک ساندویچ خرید و همانجا روی این صندلی های آبی نشست و خورد، رفت بیرون و ماند دم داروخانه ی بغلش و سیگار روشن کرد و همانجا ماند و تکان نخورد، دو سه روز همانجا بمانی و به آدمها نگاه کنی و هِی از سیگارت کام بگیری... 
آدمها از جلویت رد میشوند، آدمهای خاکستری که حالا تو را بتُنی تر از قبل میبینند، یک مجسمه  دم یک داروخانه که شهرداری یکهو تصمیم گرفت به جای کندن خیابان ها این نغمه ی ناجور را بگذارد همینجا به امان خدا... بچه ها دورت چرخ میزنند و مادرشان سرشان تَشر میروند که: بیا اینجا مامان، کثیفه... خاک روش نشسته... و روی شانه هایت را که نگاه میکنی میبینی که راست میگویند، رویت به اندازه ی یک و نیم بار بیشتر از تنهایی هایت خاک نشسته و حالا مجسمه شدی و نمیتوانی آن را تکان دهی... تا که یک شب بارانی بزند که همه بروند تووی خانه‌شان و بنشینند سهراب بخوانند به هوای این باران و ذوق های الکی کنند و تو زیر بارانی که هر لحظه منتظری سیلی بیاید و تو را بیاندازد تووی جوب و با خودش ببرد... و هی بترسی و بترسی و تنها و غریب زیر آب خیس شوی و ببینی یک آدمی که چند روز بعد مثل خودت قرار است تووی یک خیابان دیگر مجسمه شود میرود تووی داروخانه و یک ورق دیازپام میخرد و میرود پی کارش زیر باران...
هی روز بگذرد، تراش های بتنی رویت هِی گرما سرما بخورد و ترک بردارد و بریزت پایت، کمی خنده دار شوی و ناموزون تر و نزارتر... و هِی منتظر بمانی که با اینکه تَرک برداشته ای کسی تو را میشناسد یا نه...
و هر روز آدمهای بدبخت تر از خودت را ببینی که دیگر حال عکس گرفتن با یک مجسمه ی غیر هنری را نداشته باشند... چه میشود کرد... شاید همین مجسمه در موزه ای بود خیلی ها دوستش داشتند، پایش سیگار میکشند و با عینک کوئوچوییشان هِی رویت دقت میکردند که این مجسمه چرا اینقدر خسته‌س...
ولی کسی به یک مجسمه ی دم داروخانه که بعد از ساندویچ خوردن انقدر خسته بوده که مانده و حالا مجسمه ی رنگ و رو رفته و شکسته ای شده کاری ندارد... ای داد از این که کسی باهات کار نداشته باشد... 
یک شب تابستانی که بیشتر از حد مجاز ترک برداشته ای و ریز ریز هایت پایت پاشیده شده و دیگر اصلن شکلی نداری چراغ های ماشین شهرداری را از دور میبینی... اول میترسی چون فکر میکنی پلیسند، بعد میبینی که نه بابا، شهردارین، خودیَن... 
پشت ماشینشان شاید یک مجسمه ی غیر هنری، بتنی، ناموزون، خسته... ولی تازه و نو مثل اول خودت...


نوشته شده توسط: Mehdi Waters | آخرین ویرایش:پنجشنبه 29 تیر 1391 | نظرات() 

چه شد ؟!

یکشنبه 25 تیر 1391  12:01 ب.ظ

همیشه فکر میکردم از سنگ ساخته شده‌ام ، اینقدر سنگ و سخت که هیچ چیز حریف من نخواهد شد . الان مینشینم نگاه می‌اندازم به خودم که چه خوش خیال بوده ام ...
بدبختی من از آنجایی بیشتر میشود که در اتاقم یک آینه بزرگ است ، صبح که از خواب برمیخیزم اولین چیزی که میبینم همین آینه است و تصویرم ...
تصویرِ من ؟ آخ که دلم درد میگیرد از این من گفتن‌ها ...هنوزم باور نمیکنم این خودم را !
دلم میخواهد بنشینم ببینم از کجا این ترک‌های ریز شروع شد ؟!
هربار که شروع میکنم به کالبد شکافی ، گویی زلزله میشود ...
دنیا تار میشود و اشک ...
من از آن دست آدم‌ها هستم که هر وقت نخواهد به انتهای چیزی فکر کند ، اشک میریزد !
ینی گویی تنها حالتی که میشود خالی بود و به هیچ چیز فکر نکرد همین است .
رشته افکارم را سیل میبرد و هربار من بی‌جواب‌تر از گذشته ...
آخر تو را چه میشود ؟ بعد پاسخ میگویم که هیچ ... تهِ چاهی عمیق نشسته ام و آب بالا می‌آید و شنا نمیدانم ...
لال به دنیا آمده ام و توانایی فریاد ندارم ... طناب چاه پوسیده است و هربار بدان چنگ می‌اندازم هزار پاره میشود ... خسته از دست و پا زدن های بیهود ، در آب یخ‌کرده چاه آرام فرو میروم ... یادم می‌آید که سنگ بوده ام ... تقلا نمیکنم و ته نشین میشوم .
کسی باور نکند اما مرا هیچ نمیشود ... خوبم ... چنان که هرگز نبوده ام ... تمام میشوم ...
سایه‌ای بالای چاه ایستاده ...
دست کمک بالا میکشم اما ...
میدانم تمام سایه‌ها همانقدر که من لال به دنیا آمده‌ام ... کورند !


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات() 

تیر چراغ برق...

پنجشنبه 22 تیر 1391  10:35 ب.ظ

اصلن خنده دار نیست، یعنی بشینی و فکرهایت را جمع کنی و فکر بکنی به این حالت من اصلن خنده ات نمیگیرد، ولی در یک نگاه یک پوزخند میزنی و میروی... یک پوزخند به کسی که وسط پیاده رو بین کوچه ی نهم و یازدهم مانده و نمیداند دقیقن باید به کدام کوچه برود تا کلیدش در خانه را باز کند و بیافتد روی مبل، همانطور با شلوار جین و یک هدفون به گوش خوابش ببرد... وسطهای خواب بلند شود و برای کابوسش سیگاری روشن کند و باز دوباره بخوابد... اما حالا اینجا بین کوچه ی نهم و یازدهم گیر کرده ست و این همه آدم های پوزخند به لب دلِ آدم را برای کابوسهایش هم تنگ میکند...
میدانی رفیق، وقتی بین همه ی دوراهی های زندگی کوچه ی انتخابی ات بن بست باشد و دیگر وقت برگشت نداشته باشی دیگر جرات پنجاه پنجاه نداری... حتی جرات نود و نه - یک را هم نداری... 
حتی چیزهایی هم یادم نمی آید، اصلن نمیدانم آن احمد آقا که مُرد و پسرانش ساندویچی محقرش را رستوران احمد و پسران کردند کجاست؟! 
حالا آنقدر مانده ام تووی خیابان، بین کوچه ی نهم و یازدهم که حتی اگر یادم بیاید کلید درم، در کدام خانه از این دو کوچه را باز میکند، پاهایم که مدتهاست همینطور عمودی مانده، جرات راه رفتن را ندارد، شاید تکان بخورد و بتن های زیرش شروع کنند به ریزش، از ساق پا بشکند و من بی پا بشوم... من بی پا بشوم خیابان ها تنها میشوند، من بی پا بشوم هیچ کسی از مشتی سیگار نمیخرد با خنده... من بی پا بشوم... بگذریم...
یواش کسی از پشت سر به شانه ام میزند... اولش حس نکردم، ولی خیلی زد تا گردنم را چرخاندم...
+ آقا مشکلی داری؟! خیلی وقته اینجایی... چیزی میخوای؟ حالت خوبه؟! گم شدی؟!
من هیچکدام از اینها را خوب نبودم... بد هم نبودم، فقط یه جوری بودم...
- من؟!! من... عه... من... من مال اینجا نیستم...


نوشته شده توسط: Mehdi Waters | آخرین ویرایش:یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات() 

یک عکس سه در چهار

چهارشنبه 21 تیر 1391  11:20 ب.ظ

باید بروم عکس سه در چار بگیرم، همان عکس هایی که همه ازشان بدشان می آید ولی چهل سال بعد از تووی کیف پولِ قدیمیشان پیدایش میکنند و میروند تووی فکر، لبخندی هم میزنند، وقتی چهل سال بگذرد هر چه زندگی زجر آور باشد ناخود آگاه لبخند میزنی... این را از آقایم فهمیدیم... آقام کم میخندد، اصلن نمیخندد... کودکی سختی داشته، اصلن کودکی نداشته... مثل همه ماها که کودکی نداشته ایم، اما وقتی میان مدارک قدیمی، عکس سه در چار سیاه سفیدش را دید لبخند زد و من شاید فهمیدم که چرا لبخند زد، بعد دوباره انداختش تووی پاکت مدارک و رفت نشست تلوزیون نگاه کرد ولی هیچی نشنید... آدمهای پنجاه شصت ساله وقتی که به فکر فرو میروند مینشینند پای تلوزیون... هیچی هم نمیشنوند... ایران است دیگر...
باید بروم عکس سه در چار بگیرم، از همان ها که همه بدشان می آید... آخرین باری که عکس سه در چار گرفتم برای دانشگاه بود، عکس میخواستند، عکس یک جوان آرمانگرا... عکس کسی که میخواهد بترکاند و نمیدانست که وسطهایش مثل یک حباب ترکانده میشود... یادم هست قیافه ام را مثل اسگل ها کردم و ابروهایم را دادم بالا... الان یکی از آن عکس های دم دانشگاه از کیف پول قدیمی ام بیرون افتاده است... نگاهش میکنم، روزهای خوبی نبود، روزهای حقیقت اصلن روزهای خوبی نیستند... اما لبخند میزنم... نمیدانم، طبق محاسبه نمیشود؛ اما فکر میکنم چهل سال گذشته ست.


نوشته شده توسط: Mehdi Waters | آخرین ویرایش:جمعه 23 تیر 1391 | نظرات() 

دو صد هزار آوار از این دیوار بر سرم فرو آید ... تمام شوَم !

چهارشنبه 21 تیر 1391  05:20 ب.ظ

انگشت کرده در سوراخ تنهایی ، تکیه داده ام به دیواری‌ که خشت به خشتش را خودم چیده‌ام ...
وجودم از سیاهی‌هایِ آن سوی دیوار به خود چون بید میلرزد ...
تکیه بر دیواری دارم که نمیدانم پناهگاهم شده است یا سرآخر آواری بر سرم میشود ...
قامت خمیده به زیر سایه سرد دیوار ، خیالم را پَر میدهم اما هربار سرش به سنگی سیاه برمیخورد و به لانه باز میگردد ...
و شروع هرچیز از خیال است و پر خیالت که شکسته باشد ، چه حصار تنهاییت سوراخ باشد و چه نه ؛ زمین‌گیر خواهی بود ...
خیال سرشکسته من اما بال دارد ؛ چَشم ندارد ... و هر بار با حدقه های تهی ، رَهِ بن‌بست پیش میگیرد ...
خیالم چشمانش را روزی در بلاتکلیفی و استیصال ، بر سر دوراهی گذاشته و خودش ، تهی تر از تهی ، دل به جاده ای سیاه میدهد ...
و از آن روز هر بار که پَرکشید ، سرش بر سنگ کوبید ...
دست از این سوراخ میکشم آخر ... در تاریکی‌های پس دیوار گم میشوم آخر ... تنهایی می‌خزد و این شکاف کوچک میدَرَد ... دیوارم ... دیوارم آوار میشود ...


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:چهارشنبه 21 تیر 1391 | نظرات() 

اتوبوس لعنتی؛ هفت صبح

سه شنبه 20 تیر 1391  01:43 ب.ظ

میگفت هر جایی یه آهنگی داره، هر روز صبح اول طلوع میشست ردیف دوم اتوبوس از اینور شهر میرف اون سر شهر تا به بدبختیاش برسه...
یه هدفون تووی گوشش بود و چشمهاش از پنجره به خیابونی که آدمهایی که حتی یک ذره قیافشون شبیه یه نفر آشنا باشد زل میزد... تا اولین ایستگاه ناثینگ الس مترز بیدارش میکرد...
دست های مردی روی میله های اتوبوس را پی گرفت تا رسید به پیشانی مرد، پیشانی و دستها همیشه راست میگویند، همیشه راست میگویند که زندگی خیلی زخم دارد... تا دومین ایستگاه هِی یو صدایش میزد...
زنی در تووی آینه ی راننده میبیند، همه ی صورتش افتاده، به زمین زل زده‌ست، حواسش مال خودش نبود، شاید خودش هم اینجا نبود، شاید 7 سال پیش تووی خانه اش جرات کرده بود و تیغ را سرانده بود... تا سومین ایستگاه جو ساتریانی برایش فورگاتن میزند و زخمِ زبان...
نگاهش را به خیابان میدهد، پشت چراغ قرمزی آدمها فرصت پیدا میکنند سی ثانیه خودشان باشند، عرق هایشان را با دست پاک کنند، شاید چند تاییشان طاقت نیاورند و سرشان را بگذراند روی فرمان و بارانی شوند، شاید دست های معشوقشان را گرفتند و بوسیندند... شاید... تا ایستگاه چهارم ترنج، دلش را میبرد... تا بیشتر از ایستگاه چهارم...
گوشه های خیابان مامور ها را میبیند، کسی چیزی را اول صبحی گرفته اند یا میخواهند بریزند جایی، وقتی چند تا مامور و یک لباس شخصی دور هم گرد میشوند خبرها ی خوبی در راه نیست...
تا ایستگاه پنج جبر جغرافیایی برایش عربده میکشد... شلاق، هر چه فکر کنی میزند.
آدمهای تووی اتوبوس سر هل دادن ها با هم دعوایشان میشود، صدایی نمیشنود فقط گریه ی کودک چار ساله که چادر مادر را چسبیده را میبیند... گریه ای که تا ایستگاه ششم پشت ویولون سکرت گاردن گم میشود...
اتوبوس هی خالی میشود هی پُر میشود...پاهایش را به صندلی سفت جلویی فشار میدهد که مثلن خستگی دیشب از تنش بیرون بزند، همین میانه ها بغل دستی اش که از ایستگاه اول تا الان چند بار آدمش عوض شد تووی یک دست انداز محکم رویش خراب میشود، هیچکدامشان به هم نگاه نمیکنند... اصلن انگاری حواس هیچکدامشان نیست... اصلن انگاری تا ایستگاه هفتم بایستی حواسشان را "شو ماست گو آن" پرت کند...
از اینجا به بعد اتوبوس خلوت میشود، بوی آدمهای قبلی تووی اتوبوس مانده، این ها همان بویی را میدهند که آدمهای بیرون با آن بوها دنبال هم میدوند، همدیگر را زیر میگیرند و آخرش به قهرمانشان یک بدبختی جدید هدیه میکنند، پیرزن اتوبوس نگاهی بهش می اندازد و سرش را تکان میدهد، تکان های حسرت... همان حسرت "ایتس میرکل" در ایستگاه هشتم...
کس دیگری بغلش مینشیند، با یک کیسه پر از قرص و دارو، کسی که با یک کیسه دوا مسیری را میپیماید را نباید در موردش قضاوت کرد... شاید قرص خواب، شاید مسکن... شاید مرگ موش... ایستگاه نهم وقتی "کامفرتبلی نامب" تمام میشود، مرد کیسه داروهایش را می اندازد روی شانه اش و تووی پیاده رو گم میشود...
سه چار نفری بیشتر نمانده، شهر یک جور دیگر میشود، انگاری همه ی ماشین ها کف آسفالت نیستند، انگاری مرده و زنه حرفشان شدست و زن صورتش ذوب میشود... انگاری هر کدام از فرعی های یک خیابان یک در دارد که میروی در را باز میکنی و به جایی داخل میشوی که دیگر خبری ازت نمیشود... آدمهای غریب، بی سر و صدا گم میشوند... "ماروند" دیوید گیلمور، مرا گم میکند... خواب میکند...
+ آقا، ته خطه... نمیخوای پیاده شی؟!! دیگه بالای این ایستگاه نیس... برو آقا جون، برو بزار به بدبختیامون برسیم...

 

 


نوشته شده توسط: Mehdi Waters | آخرین ویرایش:یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات() 

یادگاری

پنجشنبه 15 تیر 1391  04:44 ب.ظ

مادرش که سر زائه سوم مُرد رفت دم دکان حاجی و یه لنگه واستاد تا حاجی دلش رحم بیاید تی را دستش بدهد... صورتی از زندگی را بلد بود که نمیتوانست دل کسی را بسوزاند... بعد از چار روز ماندن در دکان و مفتی تی کشیدن حاجی دلش به رحم آمد و قراری ماهی دو تومان و یک کیسه برنج دستش را بند کرد.
شبها با چندرغاز میوه و شیر به دست درِ اتاق را باز میکرد و معصومه ی یازده ساله که مادرِ خانه شده بود را با لبخند نگاه میکرد و کیسه ها را میداد دستش... 
سیگارش را گوشه ی زیر سیگاریش گذاشت، دست کشید روی متهم کافکا...
متهم را کاغذ معمولی از احمد کش رفته بود. هدیه هاشان را با خنده از هم کش میرفتند... میترسید آقاش از کتابهای تووی صندوق با خبر شود و باز بزند به کله اش و همه ی کاسه بشقاب ها را تووی حیاط پرت کند و آنقدر بزند تووی سرش از ترس اینکه پسرش کومونیست شود و خودش را به کشتن دهد... آن روزها خواندن یعنی کومونیست شدن... از ترسش همه ی نوشته هایش را در دکان، زیر ترازوی نامیزان حاجی پنهان کرده بود. شبها با ترس پیدا شدن کاغذ ها آنقدر میترسید تا خوابش ببرد. 
متهم یادگاری احمد بود.  کتابش یادگاری خودش، این دو تا جایشان در قفسه کتاب کنار هم بود... جلد هجدهم...
خنده ای زد و عصایش را که به میز تکیه داده بود را برداشت و راهروی تنگ و تاریک را به قدمهایی که انگاری مواظب بود هرجایی پا نگذراد پیمود... صدای باز و بسته شدن در تووی آپارتمان پیچید.

نوشته شده توسط: Mehdi Waters | آخرین ویرایش:یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات() 

  • تعداد کل صفحات:14  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...