تبلیغات
یک فنجان فرانسه یخ زده - در سرم صدا به صدا نمیرسد !

در سرم صدا به صدا نمیرسد !

جمعه 25 فروردین 1391  07:52 ب.ظ

هزاران صدا در سرش میپیچید و بی رحمانه به آرامش خوابش چنگ می انداخت . صدا خواب را از چشمانش ربود و در تاریکی چشم گشود . به نظر حوالی صبح می آمد ولی هنوز آفتاب به شمعِ شب ، فوت نیانداخته بود . بر جایش نشست . صدا بود که بر پشت افکارش تازیانه میزد و چشمانش کم فروغ و بی سو . از تشنگی گلویش میسوخت و عرق سردی بر پیشانیش جاری بود. برخاست ، لیوان آبی سر کشید و لیوانی دیگر و دیگری و دیگری ... تشنگی امانش را بریده بود. دلش دود می خواست . به سمت پاکت سیگاری که از قبل میدانست تهیست ، رفت . تلنگری به پاکت زد و پاکت به زمین افتاد . پای میز رو به پاکتِ خالی نشست . چقدر خوب میشنید . صدای ترق تروقِ تخت زوج طبقه هفتم ... صدای تِق تِق تسبیح پیرزن طبقه اول...

نهیب زد و بلند شد .شال سیاهی به سر کرد و از در خارج شد .
- لعنت به تو ... آسانسور بی مصرف ...
روانه راه پله شد . چقدر صدا در پیچ و خم پله ها میپیچید و به او میرسید . پاگرد به پاگرد چراغ ها را روشن مینمود اما هیچ نمیدید . گویی صدا سوزن میشد و در چشمانش فرو میرفت و او تنها میشنید ، صدای تخت از طبقه هفتم ... صدای تسبیح پیرزنِ طبقه اول ...

از نفس افتاده به درِ خانه پیرزن رسید . گلویش از تشنگی میسوخت . دست بر دستگیره خانه پیرزن نهاد . صدای تق تق تسبیح ، بر سرش میکوبید و پیرزن زیر لب نجوا میکرد : سبحان الله ... سبحان الله ... ! عطر گلِ جانماز پیرزن در مشامش میپیچید . به راه افتاد و راهی کوچه شد و تنها صدا بود که همراهیش میکرد . صدای تخت از طبقه هفتم ... صدای تق تق تسبیح از طبقه اول ...

لَنگ میزد و تلو تلو میخورد . به کِرکِرهِ خالی بقالی نزدیک خانه دست کشید . دلش دود میخواست . راه به سوی خیابان کشید و صدا بود که درونش میپیچید . پشت سرش ، سایه ای سنگینی میکرد . از حرکت باز ایستاد . بی آنکه نگاهی به پشت بیاندازد ، لنگ لنگان بر سرعتش افزود .صدا ، سایه ای بود که قدم به قدم به دنبالش می آمد . در روحش میپیچید و در سرش غلغله به پا میکرد . دست بر گوشهایش نهاد ... هیچ نمیدید ... تنها صدا بود که چون پیچک در او میپیچید ... صدای قدم های سایه... صدای تخت ... صدای تق تق تسبیح ... بـــــــــــووووووق ... و یک دنیا نور !

یک ساعت بعد ، سیگاری روشن به دست ، به درختی تکیه داده بود و آرام از سیگارش کام میگرفت . در سمت دیگر خیابان ملافه ای سفید بر کالبدی کشیده شده بود و جمعیتی نظاره گر و شالی سیاه که با حرکت ماشین های عبوری از خیابان ، رقص جنون به پا میکرد !

کالبد نقش بر زمین... تختِ مرتب و خالی و طبقه هفتم ... تسبیح آویخته بر دیوار طبقه اول ... چقدر خوب میدید ...

 


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 تیر 1391 | نظرات() 

How you can increase your height?
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:00 ق.ظ
Pretty component of content. I simply stumbled upon your web
site and in accession capital to claim that I get in fact enjoyed account your weblog posts.
Any way I will be subscribing for your augment or even I success you get admission to persistently fast.
How do you grow?
سه شنبه 10 مرداد 1396 04:34 ق.ظ
Hi there, I enjoy reading through your post. I like to write a little comment to support you.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 08:56 ق.ظ
Nice post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Very helpful information specifically the last part :) I care for such info a lot.
I was looking for this particular information for a long time.
Thank you and best of luck.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:48 ق.ظ
Keep this going please, great job!
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:15 ق.ظ
Hi there! I could have sworn I've been to this site before
but after reading through some of the post I realized it's
new to me. Anyhow, I'm definitely glad I found it and I'll be bookmarking and checking back often!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:19 ب.ظ
As the admin of this website is working, no doubt very rapidly it will
be renowned, due to its quality contents.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر