چه شد ؟!

یکشنبه 25 تیر 1391  01:01 ب.ظ

همیشه فکر میکردم از سنگ ساخته شده‌ام ، اینقدر سنگ و سخت که هیچ چیز حریف من نخواهد شد . الان مینشینم نگاه می‌اندازم به خودم که چه خوش خیال بوده ام ...
بدبختی من از آنجایی بیشتر میشود که در اتاقم یک آینه بزرگ است ، صبح که از خواب برمیخیزم اولین چیزی که میبینم همین آینه است و تصویرم ...
تصویرِ من ؟ آخ که دلم درد میگیرد از این من گفتن‌ها ...هنوزم باور نمیکنم این خودم را !
دلم میخواهد بنشینم ببینم از کجا این ترک‌های ریز شروع شد ؟!
هربار که شروع میکنم به کالبد شکافی ، گویی زلزله میشود ...
دنیا تار میشود و اشک ...
من از آن دست آدم‌ها هستم که هر وقت نخواهد به انتهای چیزی فکر کند ، اشک میریزد !
ینی گویی تنها حالتی که میشود خالی بود و به هیچ چیز فکر نکرد همین است .
رشته افکارم را سیل میبرد و هربار من بی‌جواب‌تر از گذشته ...
آخر تو را چه میشود ؟ بعد پاسخ میگویم که هیچ ... تهِ چاهی عمیق نشسته ام و آب بالا می‌آید و شنا نمیدانم ...
لال به دنیا آمده ام و توانایی فریاد ندارم ... طناب چاه پوسیده است و هربار بدان چنگ می‌اندازم هزار پاره میشود ... خسته از دست و پا زدن های بیهود ، در آب یخ‌کرده چاه آرام فرو میروم ... یادم می‌آید که سنگ بوده ام ... تقلا نمیکنم و ته نشین میشوم .
کسی باور نکند اما مرا هیچ نمیشود ... خوبم ... چنان که هرگز نبوده ام ... تمام میشوم ...
سایه‌ای بالای چاه ایستاده ...
دست کمک بالا میکشم اما ...
میدانم تمام سایه‌ها همانقدر که من لال به دنیا آمده‌ام ... کورند !


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات() 

sani
سه شنبه 9 آبان 1391 01:00 ب.ظ
نوشته هایت ،نه ،حرفهایت انگار من اند ک واژه واژه شده ام...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic