تبلیغات
یک فنجان فرانسه یخ زده - شنبهِ تابستانی

شنبهِ تابستانی

شنبه 14 مرداد 1391  09:22 ب.ظ

و امان از بعضی لبخند ها ...

ذهنتان نرود سمتِ انحنای لبِ یار یا غریبهِ خوش‌قیافه قد بلند ...

این لبخندها سوای همه لبخندهاست ...

بعضی از این لبخندها معنی نمیشود ؛ یعنی نگاه می‌اندازی به سر تا پای صاحب لبخند و به ذهن و فکر بی‌خوابی کشیده‌ات فشار می‌آوری که آخر این کالبد درمانده ، که بیچارگی از عمق نگاهش میریزد ، چگونه میخندد ...

نه فقط یک لبخند معمولی ... از آن لبخندها که تا مغز استخوانت نفوذ میکند ، از آن‌ها که وادارت می‌کند دربه‌در به دنبال آینه بگردی ، نگاهی به خودت بیاندازی و بپرسی : چرا ؟ چرا او میتواند انحنایی عمیق به لبانش بدهد اما تو نمی‌توانی ... ؟، از همان‌ها که از خودت فراری‌ات می‌دهد ... از آن‌ها که سبب میشود ، خوره شوی و از درون خودت را بجَوی ...

پوک شدم ... هفت صبح ... رفتگرِ لالِ محلمان ، جارو به دست و با سیگاری گوشه لب ، به من لبخند زد ...

من در جوابش لبخندِ عجیبش بغض کردم و در خانه را محکم‌تر از عادت معمول به هم کوبیدم و گذشتم ...

نسیم گرم و مرطوب یک صبح تابستانی تریِ گونه‌هایم را می‌سوزاند ! 


نوشته شده توسط: patsy cline | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

maryambanu
چهارشنبه 25 بهمن 1391 03:35 ب.ظ
تمام نمی شوند...
کش می آیند روزهایی که پر از ابن لبخندهاست...
بهاره
چهارشنبه 4 بهمن 1391 02:17 ب.ظ
داداش اپش کن بی زحمت!ملت منتظرن به مولا
حامی تنها
دوشنبه 20 آذر 1391 02:44 ق.ظ
عالی همچون همیشه
حامی تنها
چهارشنبه 1 آذر 1391 12:18 ب.ظ

غم غریبی بر دلم نشسته

نه می توانم این میهمان ناخوانده را از آشیانم برانم

و نه سنگینی این غصه را تاب آورم

مرگ تنها آرزویی ست که تمنایش می کنم

ammar
یکشنبه 28 آبان 1391 01:52 ق.ظ
کارگر لال اشاره خوبی بود
هلیا
جمعه 26 آبان 1391 10:07 ب.ظ
سلام!نتونستم طاقت بیارم و نگم!!!چند وقتیه تو لینکامی و من خواننده ی خاموش وبتم!خیلی خوشم اومده از نوشته هات!!حس خوبی به آدم میدن!همین!
تازه وارد
دوشنبه 15 آبان 1391 06:41 ب.ظ
د اپ کن دیگه لعنتی!
وحید
چهارشنبه 1 شهریور 1391 08:26 ب.ظ
سلام... نوشته زیبا بود... کلمات منو درگیر خودش کرد اما همه دور یک محور از نداشته های زندگی میچرخید...
تندیس
سه شنبه 31 مرداد 1391 10:58 ق.ظ
همینه
حس این چند روز من!
با دیدن خنده و شادی و خوشی آدمای اطرافمبعض کردم غصه خوردم اشک ریختم
از این همه تفاوت !

دیگه به آدم بودن خودم شک کردم!
صبور بانو
یکشنبه 15 مرداد 1391 10:00 ق.ظ
بغض کردم و در خانه را محکم‌تر از عادت معمول به هم کوبیدم و گذشتم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.